امروز اسمان دلگیر بود
و در فکر گریستن
دلش در فکر اشک بی معنا نبود
او فکر مرا از صبح خواند
من درگیر تو بودم از نماز صبح
اتفاقی از گذشته در ذهنم تداعی شده بود
امشب هفتمین شب رفتنت است
دلم در درون خود می گرید
و هنوز اشک ارزوی سرازیر شدن دارد
روی طاقچه دلم ستاره های اسمونی رو به عشقت جمع کرده بودم
از پنج شش سالگی ام بود
که تو ستاره ای در اسمان دلم شدی و من هر شب در انتظار ماه شدن خود بودم
تا خود را در اغوش هنر تو ببینم
هنری که با عشق ساختی
و من هر روز ستاره های دلم را با عشق پدید می اوردم
و شب در کنار دیگر ستارگان عشقم می چیدم
تا روزی ماه شود
ای عشق دیرین من
ای هنرمند نمونه
ای که دنیا هنر را در چشم تو می دید
این روزها دلتنگ دلتنگم
غمزده خندانم
پیدای پنهانم
لاجرم دنبال تو می گردم ای استاد من
و در انتظار دیدن روی همچون ماهت هستم
تو در اسمان دلم هم چون فرشته بودی
فرشته ای خوش صدا
تو با صدایت خدایت را می خواندی
و من خدا را با صدایت می شناختم
ماه من در حال کامل شدن بود
با ستاره هایی که رج زدن ماه من را از دیرینها شروع کرده بودند
ناگهان دلم در جمعه ای دلگیر دلگیر تر از همیشه لرزید
و ستاره های دلم ناگهان فروریخت
ماه ارزوهایم شکست
هم چون چینی دلم....
و دلم پر از نور شد
پر از نور عشق
چلچراغ شده بود ماه من
تو چلچراغ من بودی ای مهربانم
و می درخشیدی در وجودم.....ان روز
ستاره ها نیز گریستند
به حال زار دل عاشق من............
و تو رفتی
رفتی به دور دست ها
ان جا که دنیا با این همه کثیفی زیبا و تمیز و به دور از کینه هاست
ان جا که دسته کبوتران عاشق بالای کوی های دل به پرواز در می ایند........
اری
پس دوباره به یادت :سلام
حال همه ما خوب است و ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند
اری حال همه ما خوب است .............اما تو باور نکن
شاعر زینب عباسی
به یاد استاد خوب و مهربانم خسرو شکیبایی
الا ای مهربانم همزبانم
الا ای عشق بی نام و نشانم
الا ای نوگل عشق نهان ها
الا ای تک ستاره در افق در اسمنها
الا ای سوسن دشت محبت
الا ای عاشق عاشق تر از من
الا ای باد وحشی باد سوزان
الا ای ساغر صبح دلارام
الا ای شکوه اسمنها
الا ای همنشان بی نشانها
الا ای خاموشی در اتش عشق
الا ای می پرست بی دل مست
الا ای سرپرست هرچه که هست
الا ای سوز تو سوز نهانم
الا ای اشک تو غم در جوارم
الا ای که تو می گویی و می خندی و
من در غم عشق تو می سوزم
من بی دل تا به کی در اتش عشقت بسوزم
شاعر:زینب عباسی
تابستان 1387
هزارن هزار بار به تو گفتم ای اشک
در میان جمع مبر ابروی مرا
و منی غمگین نساز
شایدم شاد شوم
و روم به دور ها
اری ان جا که قمریان عشق می خوانند ترانه عشق را در کنار جفتشان
و جفتشان می نوازد نوک زیبایشان را به بوسه
ان جا که هیچ کس تنها نیست حتی تنهاترین تنهایان
ان جا که مردمش به خاطر زر و زیور نمی برند ابروی چندین ساله خویش را
مردمی که می خوانند به نام نامی عشق ترانه وجود خویشتن را
و چرا مردمان این سرزمین خاکی
به این گونه اند
پست و بد و نامرد
که شاید به سخره گیرند دل جوانکی کوچک را
که از بهر دلش خواند درس
و تویی کز بهاران میایی به دیدار دل کوچک من
و مرا با خود به اوج می بری
ان جا که من از دور به پنجره کوچک اتاقم سلام می کنم
ان جا که دیوار به شمیم گل اقاقی خوش بو شده
و تنش مصون گشته از عذاب نوک زدن
نوک زدن کلاغان سیاه برتنش
و این گل جان می سپارد در ره عشقش به وجود جاودان دیوار
و از او همچون حصاری محافظت می کند
ان جا که دیگر موش و گربه به دنبال هم نمی دوند
هم چون شکار و شکارگر
ان جا که برف قله دیگر تمایلی برای ماندن به نوک کوه ندارد
و دوست دارد که شاید کمی ذوب شدن را تجربه کند
ان جا کبوتر با عشق دانه در دهان بچه اش می گذارد
ان جا که شاپرکها به دورم می چرخند
و در فضایی عطر اگین از وجود دل عاشق
برای من بلبلان ترانه عشق میخوانند
ترانه ی که جنسش بلور است
بلوری که سریع می شکند
و چه قدر زیباست زیر پایمان
درختان سنوبر وکاج و عود
دشتی پر ز گل گیاهان رنگارنگ
که گویی قالیچه ایست
که تار و پودش را قالیباف عشق با عشق رج زده
من در انجا هم چون عقابی جهان را زیر نظر خواهم داشت
و تو نیز در کنار من خواهی ماند
پس سه تار عاشقت را بردارو
از عشق برایم بنواز
ای دل برده از من
شاعر:زینب عباسی
تابستان 1387
موهایم را به دست باد می سپارم
و چشمانم را به افق می دوزم
و خورشید در افاق به من لبخند می زند
با چشمان قهوه ای رنگم وقتی به اوج می نگرم
وسعی در این دارم که لانه کبوتری را در روی درختن نارون بببینم
در دل کوچک خود می خندم
وقتی که انگشتانم شاخه های ظریف درخت را لمس می کنند
به عظمت عشقم به خدا پی می برم
وقتی که نسیم بهاری بر صورتم بوسه می زند
می فهمم که او مرا به ستایش پروردگارم فرا می خواند
و شاید این روزها دلم از سنگ نیز سخت تر بود
نمی دانم برای چه به این گونه بودم
خدایا دوستت دارم
و تو را به خاطر همه چیزهایی که به من ارزانی داشته ای سپاس می گویم
تو را شکر می کنم
به خاطر عشقی که به من هدیه کرده ای
و شاید دلم از حریر نیز نازک تر شود
با وجود عشق تو
پس با تمام وجود از تو می خواهم به من کمک کنی
که عاشقت باشم
امروز عشق را در نگاه مهربان پسر بچه ای دیدم
که با عشق شکلاتش را به کودکی دیگر داد
و وقتی پسربچه بوسه ای بر من برای خداحافظی کرد
فهمیدم که عشق در وجود تمام انسانهاست
و باید این عشق را حس کرد
و من برای همیشه عاشقت خواهم بود پروردگار عاشق من
شاعر:زینب عباسی
تابستان 1387
سوزنده تر از اتش سوزان عشق نیست
اتشی که نمی میراند
می سوزاند و زنده نگه می دارد
سوختن و نمردن
هر لحظه دل عاشق بی دل در طلب اب است
اب شیرین دریاچه دل
و عاشق می تواند به دریاچه بدون معشوق دست یابد
ولی او خواهان نوشیدن شراب عشق از دست معشوق است
و این است جاودانگی عشق
و اگر ابلیس به او اب دهد
عاشق بی دل زند بر او نهان مشتی سنگین
نهان مشتی بر دل ابلیس
ابلیس پر تبلیس
ذلیلی که کند دل هوس باز ابلیس را قبول
عاشق نخواهد بود
که باشد بی عشق
این زمین دوست پر اشک در ان سو
در ان سو که مردم عاشق دست در دست معشوق خود روانه بهشتند
بهشتی که انجاست جای عاشق بی دل
بی دل پر عشق
هوس باز دنیا دوست خواهد مرد
و کودکی به او می خندد
و او خودش است در کودکی
در پاکی
در نهان او بدی نبود
توبه برایش باز بود
اما هوس اتشی بود که با ان سوخت
پس دیگر عشق را نمی تواند تجربه کند
و اب شور دریا را از دست هوس نوشید
هوس عشق بازی با دل یک لیلی
لیلایی که در عشق به او سوخت
و این پایان راه برای اوست..........................
شاعر:زینب عباسی
تابستان87
سوز نهان دل در گرمای تابستان قابل حس است
چه سوزی دارد این نفس عشق
کلبه پنهان دل کجاست در این سوز و سرمای عشق
تا که گرمای وجودش را به تمامی حس کنم
خانه غمگینو کوچه بن بست و دلم می سوزد
عابران در دل کوچه با عشق می خوانند
و سرمای عشق در دل عابر این وادی می پیچد
وحشتی در وجود دل عاشق سرخ نمای است بسی
در دلی که با عشق در طلب تو می سوزد
و تو ترانه خوان قصه عشق ما هستی
با سه تارت برایم بنواز
که نوایت زیباست
و بوی گلهای اطلسی در حیاط می پیچد
وفای عشق در دل عاشق تمام نشدنیست
و حال دل پریشانم شاید دیدنی باشد برایت
تا در این شب تاریک برایت بخوانم از دل معشوق
از دل بی دل معشوق
که در طلب عشق می سوزد
از پریشون قصه دل دیوانه عشق
و اشکهای حسرت در چشمانم جاریست
حسرت دل بردن از دلبر
از دیدن خود در اینه دل در کنار معشوق
و قصه اشک عشق معشوق
در جام شراب چشمانت
شرابی که هم چون نوش داروست برای سهراب
سهرابی که این بار مجنون است
مجنونی برای دل لیلی پرغم
ولیلی در طلب مجنون است این بار
تا که دلش شاد شود
پس برای شادی دل لیلا به دیدارش بیا مجنون
شاعر:زینب عباسی
1387
چشمانم را دوباره می بندم
تورا میبینم ای نادیدنی ا ز دور
تو را با تمام وجود می بویم
چه بوی خوشی می اید از دور
تو چلچراغ شبهای تار من
من وتنهایی و بی کسی و غم
تویی ان شبتاب غصه های پری
تویی ان روشنی خاک صحرایی
من و ماه وایینه چشم انتظاریم
چشم انتظار طلوع دوباره تو
دلم زغصه فراغ می سوزد
دلم ز تنهایی اتاق می گیرد
دلم ز تو محبت طلب دارد
محبتی که با سکوت قابل حس است
من وتنهایی و سوختن عادت
عادت بی تاب بودن از شب و روز
من و دلتنگی و پینه بسته دلم
دلم ز درد می سوزد ای دور
شعر از :زینب عباسی
بهار 87
اگر با عشق شروع شود روح من
التهاب دستهایت در تمام وجودم می پیچد
و اشک شوق می ریزم
چشمانم را در چشمانت خیره می گردانم
و این شروع عشقی بین ماست
و تو در کویر دل به دنبال عشق می ایی
من متمنای عشق خریدن از چشمان پر عشقت هستم
دستهای پینه بسته ی عاشقت را از دور می بوسم
اری می بوسمت واین است شروع دوباره ما
برای اغاز زندگی عاشقانه
چه خوب است این عشق
عاشقان به چه ساز می نوازند
وبا کدام باده مست می شوند و در اغوش محبت می رقصند
من به چه مست شدم این چنین
که بی می و مطرب دست عشق در دستانم است
و عشق شروعی دوباره است
شروعی دوباره برای اغاز زندگی پراز شور
پر از شور عشق
از وجود عاشق
از وجود فرهاد در روح شیرین در کنار بیستون
و خسرو مرز تردید عشق شیرین به فرهاد
وعاشق نیز خسرو
و این عشق نیست هوس است
هوس برای رسیدن به عشق شیرین
عشق بی هوس شیرین
و من شیرین قصه های عشق
عشق لیلی و مجنون
اب و اتش
خورشید وماه
ومن و ...................
و شاید خود عشق
عشق عادت نیست
عاشقان عشق دوست اول عشق عاشقند
و هوس بازان دنیا در شمیمه ادمنه عشق غرق در هوس
وعشقی که مرز هوس و عشق است
در چشم عاشق بی دل گنگ است و دلش گریان
ومن هنوز از عشق چیزی نمی دانم.......................
و این شاید خودش اغاز عاشق شدن است
شاعر:زینب عباسی
تابستان 1387
جهان در چشم مداد رنگی خط خطیست
و مداد در جستجوی پیدا کردن خط های گم شده دلش
و رنگهای دیگر مکمل او هستند
تنها او نیست که می ماند
جهان اطراف مداد کوچک من خیلی زیبا ست
و او طبیعت را خط خطی می بیند
مداد رنگی زیبای من از دریا پهناورتر
از موج خروشان تر
و از انسان خشمناک تر است
و شاید گاهی مهربان
از برای دل مهراب دلش
ومهراب دلش :من
و منی هم چو خود رنگ مداد رنگی
و چه رنگ؟
می نوازد مداد من دفتر پاک دلم را
با رنگ هایش
که به مزاج اید کمی شاید تلخ
ولی از ساز نوایش پیداست که دلش باشد شاد
و شادی دل او بهر رنگ دلم است
رنگ سبز
اری رنگ مهراب دل عاشق ماست
شاعر:زینب عباسی
تا بستان 1387
